نع..خوش نمیگذره.. نع..خوش مزه نیس.. نع..دوس ندارم.. نع نع نع..نباید اینجوری پیش برع..
امتحانا تموم شد.. ولی هنوزم حس رهایی از درسو ندارم تا بعد آزمون نمونه..
معلوم نیس دوباره کی و کجا باهاشون باشم.. دلم برای تک تک کاراشون تنگ میسع..حتی عن فازی فاضلع.. نیلوفر داش گریه میکرد.. :( بوسش کردم^_^ بعد بغل
اهم اهم:|
تو ببین چقدره به من دیه فشآر اومدع که برای فکر نکردن به چیزآیی که آزارم میده..پناه بردم به درس!! :| البته من اگه دارم میخونم اصن واسع قبولی نیس:| فقد چون خیلی بیکآرمو علآف:| اصن بیا درباره درس باهم حرف نزنیم..خب؟:)یه مدت هم بود.. عصبی میشدم.. میشکستم تیغ جیغ گریه و درست مث یه تیمارستی!!
صب ساعت هفت خابیدم:| ساعت نه ونیم خود ب خود بیدار شدم(از شدت استرس مثلا-_-).. تازگیا واقعن دلم میخاد برم تو دل ترسمو مشکلاتم!:) چون گفدم دیع..جوری دارم روزاروسپری میکنم که چیزی واسع از دست دادن ندارم!:) اینو واسع این گفدم کع اون لحظه دلم نخاس اتفاقی بیوفته و پام نرسع مدرسه!:)
بچه ها هم بودن.. هفتامو
هانیع.خ هم که عقد شده!!:)) [از بچه های مدرسه هلیا] تو مانتو فروشی همچین باشور و ذوق سلام کرد،که یه لحظه جا خوردم!:) بعد دیدم ابروهاشو برداشته(جدا چرا انقدر با یه ابرو برداشتن تغییر میکنیم ما!!) بعد حلقه:] گفدم ازدباج کردی؟o-o گفد عاره دیگهD: گفدم عع موبارک باشع^_^ کی؟گفد دوهفته پیش!گفدم باکی(چرا این
خانواده فامیلی بابام مث خانواده تو فیلم وضعیت سفید میمونن:| این با اون قهره:| اون با این:| البته بابا من که کلن وارد این ماجراها نیس!قهری باشع هم از جانب اوناس:| بقیه رو میگم:) آره..
زن دایی گفت خاهرای احسان بدن..تقصیر اوناس و و و !:) جلوی خودم!:)
نع..از زندایی بدم نیومد! فقد اون لحظه یه مزه تلخ اوم
● خُبـ :)لپ تآپو از بابا گِرفدم!:)
انگشتآم صفحع کیبورد میبینه جیغ میـزنن:)
● آزمونـ :)
نمیدونم واقعن.. دقیقا هادم نیس چطوری بود! ولی از اونجآ که کارم گند زدن تو امتحاناس.. به فرضُ احتمآل و از روی عادت میگم ریدم! و خیلی مطمئن میگم که قبول نمیشم:) 80 درصدش بخاطره اینه که توقع قبولی نداشته باشن! اول